پارسا جون ماپارسا جون ما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
پیوند عاشقونمونپیوند عاشقونمون، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات روزهای کودکی پارساجون از تولد تا...

پنجمین ماهگردت مبارک عسلم

  شاهزاده کوچولوی من پارسا جون چه خوب شدکه به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای من شدی... عشق مامانی تولدت هزاران هزار بار مبارک سلام عسل مامان ماهگیت مبارک عزیزم انقدر این روزا زود میگذره که اصلا باورم نمیشه پسرکوچولوی من الان 5 ماهشه و ماشالا انقدر بزرگ و شیطون شده و اطرافیانش رو خوب میشناسه جیگرمامان شیطون بلایی شدی و عاشق موتور و بیرون رفتنی از صبح که بیدار میشی دستاتو میاری بالا که بری موتور سواری وقتی بهت میگم بریم دیددید هام هام کلی ذوق میکنی و همینطور منتظر باباجونی که بیاد ببرتت موتورسواری خلاصه اذیت هات خیلی بیشتر شده و اصلا نمیذاری مامانی کاراشو انجا...
29 خرداد 1394

ختنه سورونت مبارک دردونه من

  سلام پسرخوشکلم این چندوقتی که نتونستم بیام وبت رو آپدیت کنم سرم خیلی شلوغ بود آخه هم تو رو ختنه کرده بودیم هم در تدارک جشنت بودیم قربونت برم اما حالا با کلی عکس اومدم که واست تعریف کنم خب دیگه خیلی پرحرفی نمیکنم تا بریم سراغ عکسات عزیزم   پارسای عزیزم من و بابایی و عمو هادی و دایی فرشاد روز یکشنبه 20 اردیبهشت ساعت 11:30 دقیقه راهی دکتر شدیم و تو رو بردیم واسه ختنه و 5 روز بعدش که میشه شب مبعث حضرت محمد(ص) واست جشن گرفتیم و 150 نفر دعوتی داشتیم دقیقا سال گذشته روز مبعث فهمیدم که تو رو حاملم دیگه واسه همین جشنت رو هم گذاشتیم واسه شب عید مبعث فدات بشم من حالا بریم باهم عکساتو ببینیم نازنازی ...
28 ارديبهشت 1394

سفر بهاره ی پارساجون مصادف با روز پدر

پسرگلم اول بریم به بابایی تبریک بگیم روز پدر رو چون توی سفر بودیم و نتونستیم واسه بابایی جشن بگیریم خب منم به نوبه ی خودم به همسرعزیزم تبریک میگم هم روز مرد و هم اولین سال پدرشدن انشاالله همیشه سایه ات بالا سر من و پسرمون باشه عزیزم دوست دارم دومین سفر آقا پارسا (به منطقه خوش آب و هوای سپیدان ) به روایت تصویر خب گلم حالا بریم عکسایی که با بابایی انداختین رو ببینیم ...
13 ارديبهشت 1394

سومین ماهگرد عشق زندگیمون

                  پارسای عزیزم ماهگیت مبارک پسر خوشکلم سومین ماهگردتم فرا رسید و ماشالا روز به روز داری بزرگتر و عاقل تر میشی ودیگه مامان و بابا رو کمتر اذیت میکنی و خواب شبت بهتر شده اما وروجک واست بگم که تا امروز توی گهوارت خواب نرفتی و ماهم همه روشی واست امتحان کردیم و جواب نداد تا اینکه مجبور شدیم واست نندی ببندیم که خداروشکر اینو دیگه دوست داشتی و فقط با اونه که خواب میری ولی ما رو توی محدودیت قرار دادی چون وقتی خوابت میگیره هرجا که باشیم باید سریع بیایم خونه و شما توی نندیتون خواب بری یا اگر جایی دیگه دسترسی به نندیت نداشته باشی...
29 فروردين 1394

روزهای خوب با تو بودن

سلام پسرخوشکل مامان خداروشکر چندوقتی هست که خوابت تنظیم شده شبها زودتر میخوابی ولی صبح زود بیدار میشی و با صدای ملچ ملوچ کردنت مامانی رو بیدار میکنی تا بهت شیر بده و دیگه نمیخوابی و همش میخوای که باهات حرف بزنیم و بازی کنیم یه باب اسفنجی هم داری که عاشقشی تا چشماتو باز میکنی و میبینیش با زبون خودت باهاش حرف میزنی و کلی واسش ذوق میکنی همینطور وقتی صدای مامانی و بابایی رو میشنوی خیلی خوشحال میشی و واسمون میخندی و بهمون انرژی میدی نفسم امروز صبح مثل همیشه مامانی رو بیدار کردی و منم گل پسرمو بردم توی اتاقش تا با عروسکاش بازی کنه تو هم کیف کردی حالا بیا عکساتو ببین خوشکلم عشق مامان رو تختش خوابیده ای جان چقد ...
26 فروردين 1394

دومین واکسن پارساجون

الهی مامانی فدات بشه امروز با مامان جون بردیمت واسه واکسن دوماهگیت که البته یه خورده هم دیر شده بود  واکسنت رو که زدن کلی اشک ریختی فدای اون اشکات بشم من عزیزم خیلی درد داری از ته دل گریه میکنی و جیغ میکشی         این خانومه به  پای    من            یه  واکسن  تازه  زده اشک اومده تو چشم من            یه خورده دردم اومده یه پارچه ی نرم می ذاره            مامان رو جای واکس...
21 فروردين 1394