پارسا جون ماپارسا جون ما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
پیوند عاشقونمونپیوند عاشقونمون، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات روزهای کودکی پارساجون از تولد تا...

بای بای ممه

1395/8/29 15:39
1,685 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام پسر قهرمانم میخوام خاطره از شیر گرفتنت رو واست تعریف کنم

 

 

من و بابایی تو سن 22 ماهگی (یعنی دوماه دیگه مونده تا تولد دوسالگیت) تصمیم گرفتیم تو رو از شیر بگیریم چون غذا نمیخوردی و کلا" وابسته شده بودی به شیر و وزنت هم کم بود خلاصه اینکه کلی ترس و اضطراب داشتیم و من جراتشو نداشتم چون تو غیر از صبحانه هیچ وعده ای دیگه رو غذا نمیخوردی و فقط شیر میخوردی علی الخصوص شب تا صبح که یکسره مشغول مکیدن بودی به همین خاطر من میگفتم شب تا صبح خیلی اذیت میشی که چیزی رو نداری به جاش بخوری بلاخره اومدیم دل رو زدیم به دریا و از ظهر شروع کردیم صبح که توی خواب شیرتو خوردی و بیدار شدی دیگه ما هم دست به کار شدیم و عملیات رو شروع کردیم

چندروز قبل از عطاری یه گیاهی به نام (صبرزرد) رو که خیلی تلخه تهیه کردیم و اونو به میمیت زدیم تا اینکه سراغ شیر گرفتی من و بابایی بهت گفتیم میمی اخ شده پیشی اونو خورده و تو اومدی نگاش کردی اما باورت نشد بعد امتحانش کردی دهنت تلخ شد دست مامانی رو گرفتی و بردی سمت حمام با اشاره بهم گفتی بشور و همونحا پام وایسادی تا شستمش و دوباره امتحانش کردی بازم دیدی تلخه بابایی هم تا دهنت تلخ میشد بهت شکلات و قند و آب میداد و خلاصه از بس به میمیت وابسته بودی چندبار رفتی و اومدی دیدی قابل خوردن نیست دیگه با بابایی رفتین بیرون تا سرگرم بشی و خلاصه ما همش ترس از شب داشتیم تا اینکه بابایی هم کلی تنقلات واست خریده بود که اگه شب ایراد گرفتی بهت بدیم مامان جون هم میگفت شب خونه ما بخوابید تا پارسا کنار ما بخوابه که ایراد نگیره ولی من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم خونه خودمون و نوبتی شب تا صبح آماده باش باشیم خلاصه اینکه شب رسید و آقا پارسا که عادت داشتن با خوردن میمی خواب برن ما کلی شکمش رو با نون و کباب سیر کردیم و بلاخره خوابوندیمش و برخلاف تصور و ترس شدید ما پارساجون همون شب راحت تا صبح خوابیدن فقط یکبار واسه آب خوردن بیدار شدن و دوباره بدون هیچ بهانه ای به خواب رفتن. (اما مامانی تا یک هفته از درد داشت میمرد چون یکدفعه اقدام کردم واسه از شیرگرفتنت و شیرها حسابی جمع شده بودن و راهی واسه تخلیه نداشتن و کلی عذاب کشیدم تا اینکه رفتم دکتر قرص شیرخشک کن بهم داد)

خب این بود داستان قهرمان کوچک ما آقا پارسای مهربون...

 

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)